تربیتِ رفتار، اضطراب،

تربیتِ رفتار، اضطراب، حواس‌پرتی و شغل


تربیتِ رفتار، اضطراب،یکی از دلیل‌های مهم اضطرابی که نسل من تجربه می‌کنه بر می‌گرده به تربیتی که در طی چندین سال تجربه‌اش می‌کنن. تربیتی که غلطه.

توی نظام آموزشی بسیار قدیمی‌ما، یاد می‌یگیریم که هر کاری مستقیما با پاداش و مجازاتی همراهه. و کسی هست که بر کارهای ما نظارت لحظه‌ای بکنه. و منبع این پاداش‌ها هم دقیقا مشخصه.

بگذریم از اینکه توی محیط دانشگاه دانشجو همواره با انواع قلدری‌ها رو به رو است؛ به دلیل فرهنگ سازمانی غلط دانشگاه‌ها و همچنین قوانینی که قلدری رو تقویت می‌کنن.

وقتی که از مدرسه و دانش‌گاه خارج می‌شیم وارد محیطی می‌شیم که کاملا برعکسه. توی این محیط دیگه خبری از ناظم نیست، مگر اینکه کار به جای خیلی باریکی کشیده شده باشه! خبری از نمره نیست. مسیری هم برای رقابت مشخص نیست. حتی دستاوردها هم به اون شکل امتیاز بندی نمیشن. اداره‌ی آموزشی نیست که تصمیم بگیره طبق کدام چهارچوب (چارت) باید برنامه‌ریزی کنیم و پیش بریم. اولویت‌بندی به عهده‌ی ماست.

وقتی که روی این مهارت‌های نرم اسم می‌ذاریم، خیلی راحت‌تر می‌شه فهمید داستان چیه. ولی نکته اینه که واقعا در عمل چند سال طول می‌کشه که یک فارغ‌التحصیل دانشگاهی، یه روتین برای زندگی خودش بسازه! اینه که خیلی‌ها با وجود اینکه تهدیدی برای سربازی و غیره ندارن ترجیح می‌دن که برای خروج از وضعیت بلاتکلیفی، دوباره ادامه‌ی تحصیل بدن یا دنبال کارمندی‌های بلند مدت باشن تا مطمئن باشن برای سی‌سال آینده کسی برای اون‌ها برنامه‌ریزی کرده.

مهارت‌هایی که برای اولویت‌بندی کارها در زندگی هست، در دانشگاه و مدرسه تدریس نمی‌شد. نمی‌دانم الان چنین اتفاقی میافته یا نه. که البته با توجه به چیزایی که داریم توی جامعه می‌بینیم احتمالا بجز مدارس خصوصی خیلی مدرن، چنین اتفاقی نمی‌افته. و اون مدارس هم به صورت عادلانه در دسترس همه‌ی دانش‌آموز‌ها نیستن.

چیزی که وقتی بیست و یکی دو ساله بودم به براش اسم «بحران ۲۲ سالگی» رو انتخاب کرده بودن؛ یعنی انتخاب بین سربازی، مهاجرت، کار، و ازدواج؛ که هر کدام از این‌ها هزاران زیر شاخه داره و تصمیم‌گیری‌های فازی چند معیاره نیاز داره.

اتفاقا مهارت‌هایی که در دانشگاه یادگرفتیم اینجا ممکنه کار ما رو سخت‌تر کنه. مهارت‌هایی مثل کمال‌گرایی و تعمیم دادن. وقتی که تعداد عامل‌هایی که روی تصمیم ما تاثیر می‌ذاره اینقدر زیاد می‌شه که حتی نمی‌شه شمردش، اون مهارت‌ها کار مفیدی انجام نمی‌دن و فقط می‌شن موتور تولید اضطراب. اینطوری می‌شه که می‌بینیم افرادی با دستاوردهای علمی کمتر، موفقیت‌های اقتصادی بیشتری رو در سطح خانواده رقم می‌زنن که مثال نقضی بر بسیاری از آموزه‌های پیشین ما می‌شه.

افرادی رو می‌شناسم که اونقدر غصه‌ی روندهای کلان زیست‌محیطی، اقتصادی و سیاسی رو می‌خورن که از آب و غذا افتادن. این افراد دقیقا برای چنین کاری آموزش دیده‌ان. اما هیچ مهارتی رو برای کنشگری واقعی روی سطح کره‌ی خاکی زمین یاد نگرفتن. چرا که منابع آموزشی اون‌ها از جای دیگری آمده و مواردی که باید روی اون کار کنن مال جای دیگریه. و این‌ها ساز و کار متفاوتی نسبت به همدیگه دارن.

به نظرم چیزی که برای یک دانشجوی تازه فارغ‌التحصیل شده لازمه، اینه که کمی سفر کنه، کارگاه‌هایی مشابه پیشاهنگی رو دنبال کنه، کمی به خودش فضا بده، و تعریفش رو از یادگیری و «کار درست و اشتباه» تغییر بده. خطا رو به عنوان بخشی از روند یادگیری بپذیره. یادگیری رو از آموزش جدا کنه. و روی مهارت‌های بین فردی کار کنه.

برای نوشتن این مطلب از منبع‌های زیر الهام گرفته شده:
0pt.ir/168 0pt.ir/141

یک سر و هزار سودا: در جستجوی سارقِ ارزشمند‌ترین دارایی

ارزشمندترین دارایی ما زمان ماست. اگر به این باور نرسیدیم، پس پاراگراف‌های بعدی در این عنوان به کار ما نمیاد.

به هر دلیلی مثل وضعیت‌های روانی مختلف شامل اختلال‌های توجه و تمرکز، شغل آدما ممکنه دچار چالش‌هایی بشه. چالش‌هایی مثل باز بودن پرونده‌های نیمه‌کاره‌ی زیاد و پروژه‌هایی که به ثمر نمی‌شینن. در نتیجه امکان نقد کردن خیلی از فعالیت‌های انجام شده وجود نداره و با کاهش نقدینگی هم رو به رو خواهیم شد. به صورت خلاصه بخوام بگم، این مشخصات افرادیه که چندین هنر دارند اما از نظر مالی وضعیت مناسبی ندارند.

نباید ساده از کنار این موضوع گذشت که متخصصین در این مورد راهکارهایی دارن.

اما در جایگاه مربی‌گری کسب و کار باید بگیم که خیلی از این افراد در هدف‌گذاری و برنامه‌ریزی و اجرای اون‌ها رو به درستی انجام نمی‌دن. نداشتن یک هدفِ «درست» باعث می‌شه که افراد به سادگی از مسیر منحرف بشن. یا انگیزه‌ای برای رو به رویی با چالش‌هایی که توی مسیر پیش میاد نداشته باشن.


منتشر شده

در

توسط

برچسب‌ها: